دوستان سلام :این وبلاگ از هر گونه خبر ، عکس، فیلم، مطلب و دلنوشته های شما عزیزان در زمینه موفقیت ها یا عدم موفقیت های زن در جامعه امروزی با افتخار استقبال می کند.
همچنین اگر راهکار یا برنامه سازنده ای برای رفع مشکلات زنان در ذهن دارید می توانید آن را به همراه مطالب خود در صورت تمایل به آدرس ایمیل بنده zanekaghazi@yahoo.com ارسال فرمایید.
*توجه داشته باشید که ذکر نام نویسنده الزامی نیست.
*مطالب شما بعد از بررسی و صلاحدید در همین وبلاگ در معرض دید عموم گذاشته خواهد شد.
سپاس بیکران
به امید روزهایی روشن.

|
اصل |
مفاد |
|
اصل سوم بند «14» |
تأمین حقوق همهجانبه افراد از زن و مرد و ایجاد امنیت قضایی عادلانه برای همه و تساوی عموم در برابر قانون. |
|
اصل دهم |
از آنجا که خانواده واحد بنیادی جامعه اسلامی است، همه قوانین و مقررات و برنامهریزیهای مربوط باید در جهت آسان کردن تشکیل خانواده، پاسداری از قداست آن و استواری روابط خانوادگی برپایه حقوق و اخلاق اسلامی باشد. |
|
اصل دوازدهم |
دین رسمی ایران، اسلام و مذهب جعفری اثنیعشری است و این اصل الیالابد غیر قابل تغییر است و مذاهب دیگر اسلامی اعم از حنفی، شافعی، مالکی، حنبلی و زیدی دارای احترام کاملند و پیروان این مذاهب در انجام مراسم مذهبی، طبق فقه خودشان آزادند و در تعلیم و تربیت دینی و احوال شخصیه (ازدواج، طلاق، ارث و وصیت) و دعاوی مربوط به آن در دادگاهها رسمیت دارند و در هر منطقهای که پیروان هریک از این مذاهب اکثریت داشته باشند، مقررات محلی در حدود اختیارات شوراها برطبق آن مذهب خواهد بود، با حفظ حقوق پیروان سایر مذاهب. |
|
اصل بیستم |
همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند. |
|
اصل بیستویکم |
دولت موظف است حقوق زن را در تمام
جهات با رعایت موازین اسلامی تضمین نماید و امور زیر را انجام دهد: |
|
اصل سیویکم |
داشتن مسکن متناسب با نیاز، حق هر فرد و خانواده ایرانی است. دولت موظف است با رعایت اولویت برای آنها که نیازمندترند بهخصوص روستانشینان و کارگران زمینه اجرای این اصل را فراهم کند. |
|
اصل چهلوسوم بند «1» |
برای تأمین استقلال اقتصادی جامعه و ریشهکن کردن فقر و محرومیت و برآوردن نیازهای انسان در جریان رشد، با حفظ آزادگی او، اقتصاد جمهوری اسلامی ایران براساس ضوابط زیر استوار میشود: 1. تأمین نیازهای اساسی، مسکن، خوراک، پوشاک، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امکانات لازم برای تشکیل خانواده برای همه. |
|
اصل یکصدوچهلودوم |
دارایی رهبر، رئیسجمهوری، معاونان رئیسجمهوری، وزیران و همسر و فرزندان آنان قبل و بعد از خدمت، توسط رئیس قوه قضائیه رسیدگی میشود که برخلاف حق، افزایش نیافته باشد. |
نویسنده : ف . شریف زاده/ رشته حقوق
بیست سالم بود که حمید به خواستگاریم آمد که اوایل دودل بودم اما بالاخره جواب مثبت دادم. بعد از دو ماه عقد و عروسی را همزمان برگزار کردیم .ابتدا زندگی مان خوب بود ، حمید شغل آزاد داشت و روی ماشین کار می کرد و ما با خانواده ی حمید در یک ساختمان با دو واحد مجزا زندگی می کردیم . چون حمید تک پسر بود توقع داشتن در همه چیز شریک باشیم.
قبول کردیم اما این قبول کردن باعث یک سری مشکلات هم شد از جمله دخالت های خانواده شوهرم در زندگی ما که همیشه من کوتاه می آمدم...از همه بدتر اینکه حمید از خانواده اش پشتیبانی می کرد و این آغاز بحث و مشاجره ی ما شد ....
تا اینکه بعد ازگذشت یکسال و نیم از زندگی مشترکمان بچه دار شدیم...یک پسر خوشگل که اسمش را مادرشوهرم به یاد برادرزاده اش "پارسا" گذاشت و من باز هم چیزی نگفتم....
پارسا روز به روز بزرگتر و زیباتر می شد و زندگی ما هم رو براه تر ...
تا اینکه یک روز صبح که ما هنوز خواب بودیم به حمید زنگ زدند که برود سرویس . او هم بی معطلی رفت ..
بعد از انجام کارهای روزانه من و پارسا به انتظار بازگشتش نشستیم، برای اینکه آنروز قرار بود با هم سه تایی بریم بیرون..دو ساعت گذشت ...سه ساعت...چهار ساعت ...نگران شدم ... زنگ زدم گوشی رو بر نمی داشت..خدایا چرا دیر کرده؟یعنی کجاست؟
تا اینکه دیدم پدرشوهرم و آقا دانیال (دامادشان) با عجله دارند می روند بیرون! رفتم پایین ببینم چی شده کسی ماجرا را نمی دانست ، فقط گفتند از کلانتری زنگ زدند بریم اونجا..خواستم باهاشون برم اما مخالفت کردن و گفتن خوبیت نداره زن پاشو اینجور جاها بزاره برو تو خونه...رفتم... ولی پر از دلشوره و نگرانی...
چند ساعت بعد پدرشوهرم را در خمیده ترین حالت دیدم که بر می گردد..دانیال هم بدتر..
دویدم سمتشون...بهشون گفتم چی شده؟؟؟
کسی جواب نمی داد!
چرا جوابمو نمی دین ،میگم چی شده؟حمید کجاس؟؟؟(دلشوره هام پررنگ تر شدن)
تا اینکه پدرشوهرم بعد از کلی مقدمه چینی بالاخره گفت که حمید تصادف کرده و ...
بقیه حرفشو خورد ..بهش گفتم الان کجاس؟ بیمارستانه؟ حالش خیلی بده؟
یهو دانیال زد زیر گریه ...بلند بلند گریه می کرد..پدر حمید هم همینطور..
دنیا رو سرم خراب شد...وای خدااااااااااااااااااای من ...........
دیگه هیچ چیزی رو متوجه نمی شدم...پارسا گریه می کرد و من صداشو میشنیدم اما توانی برای گرفتنش نداشتم..صدای جیغهای خودم داشت گوشمو کر می کرد ... ولی دوس داشتم بلند فریاد بزنم ...ولی بعد از چند فریاد دیگه چیزی یادم نمیاد...
منو به بیمارستان بردند ...پدر و مادرم هم خودشان را رساندند...مادرم همش کنارم بود...انگار داشت به بخت سیاهی در من نگاه می کرد که همین چند ساعتی از گودالهای چشمم زده بود بیرون..
بعد از مراسم تشییع باز هم کارم به بیمارستان کشید..و برای اولین بار در مراسم پانزدهم اش توانستم شرکت کنم...چشمم به عکسی که درون قاب بود افتاد...چقدر برایم آشنا بود..با تمام مشکلاتی که داشتیم ...من داشتم کنارش زندگی می کردم..دلم به بودنش خوش بود و حالا...یادم از پارسا که می افتاد جگرم آب می شد..ناگهان فریاد زدم پارسای من کجاست؟ پارسا پاشو ببین پدرت کجاست؟؟
همه ی حاضرین در مجلس زدند زیرگریه....من تمام مدت چشمهایم بسته بود ..نه چیزی را می دیدم نه ..فقط طعم شور و آشنای اشک و سوزشش بود که مرا تسکین می داد...
کلی از گریه ها و عزاداری هایم مانده بود که ....
بعد از مراسم چهلم اولین زمزمه های گرفتن پارسا و دریافت دیه و...را در گوشه و کنار خانه شنیدم..باورم نمی شد آنچه را که می شنیدم..یعنی می خواستند پارسا رو از من ...من که مادرش هستم بگیرند؟!؟!
تا اینکه یکروز پدرشوهرم آمد و گفت تو هنوز خیلی جوانی ، برو دنبال زندگی ات ..ما خودمان پارسا را بزرگ می کنیم... تصورش را هم نمی توانستم بکنم..
اما من قبول نکردم که امانتی حمید را به آنها بسپارم..وقتی دیدند دارم پافشاری می کنم مرا از خانه شان بیرون کردند...چقدر آه و زاری ...چقدر التماس و گریه...
تورو خدا بچمو بدین خودم بزرگش می کنم ...خیلی اصرار کردم و پدر و مادرم هم به خاطرمن مدتها به التماس آنها پرداختند تا اینکه بعد از گذشت چند ماهی گفتند قبول می کنیم اما ..
تمام دیه راخودشان بردارند و من هم مهریه ام را ببخشم وهفته ای یکبار به نحوی پارسا با آنها باشد...
بدون هیچ معطلی قبول کردم...و پارسا رو با خیالی راحت در آغوش کشیدم ...
برای من پارسا یعنی همه چیز!!!
آنها که نمی دانستند این را !
امان از آن حسودان تنگ نظر!
نگران نباش!
آنها نمی دانند که جسارت بیهوده و اهانت ، کارمای بدی خواهد داشت!!!
و آنها نمی دانند که راز استقامت درخت در کوبیدن های دارکوبانه نهفته است!!!
آنها نمی دانند...
لازم می دانم به اطلاع کلیه دوستداران شعر و ادب پارسی برسانم که وبلاگ شخصی http://solmazbarzegar.blogfa.com و ایمیل
Soli-poems@yahoo.com خواهر نازنینم زینب برزگر ماهر(سولماز) توسط فرد یا افرادی که هویتشان به زودی برای همگان آشکار خواهد گشت هک شده و لذا دامنه ماهنامه ادبی حوا را از دات کام به آی آر تغییر داده ایم..زین پس هر ایمیل یا کامنتی با نام خانم برزگر تا اطلاع ثانوی تکذیب می گردد.
ما هنوز هستیم ..پس می توانید برای دیدن سومین شماره ماهنامه ادبی حوا به این آدرس بیایید که بهار را بهانه کرده ایم:
حوای من بمان!
با سپاس و احترام فراوان
درو محکم کوبیدم و زدم بیرون ...
ایندفه دیگه باید تمومش می کردم. این آخریها اونقد پررو شده که جلوی منم میشینه و میکشه...
دیگه نمی تونم این وضعیت رو تحمل کنم. نه میره سر کار ، نه مسئولیتی رو قبول می کنه !
باور کنین اگه همین چندرغازی هم که از تدریس تو آموزشکده های زبان می گرفتم رو نداشتیم الان معلوم نبود چه بلایی سرمون می یومد... لابد از گشنگی مرده بودیم!
سواد درست و حسابی هم که نداره ، دیپلم ناقصه .
بهش میگم: برو یه سوپر مارکت بزن ، میگه : ول کن بابا هزارتا سوپری تو این محله هست کی میاد پیش من؟!
میگم : خب برو تو یه محله دیگه مغازه بزن ، میگه : کرایه مفت که ندارم ، کی میره این همه راهو..
بهش میگم : برو راننده آژانس شو ، میگه : تو این گرونی کی میاد به آژانس زنگ بزنه هان؟
میگم : برو مکانیکی ..میگه : میدونی چقد باید شاگردی کنم تا بشم اوستا ؟؟؟ من حوصله دوویدن الکی رو ندارم!
میگم: خب پس برو بنایی... : میگه : نفست از جای گرم بلند میشه نه؟؟؟ میدونی چقد باید خم و راس شم واسه آجر بار کردن و ماسه آوردن و ...آخرشم میشه پول نون شب و کرایم تا خونه!!!
بهش میگم: رستوران که خوبه؟؟؟ میگه : خدایی تو به این میگی کار؟!؟!
میگم (با صدای لرزون و چشای گریون): پس برو بمیر!
.
.
چن بار سعی کردم کمکش کنم . حتی یه بارم واسه چن ماه ترک کرد ولی دوباره...بچه ای که نداریم ، پس بهتره من برم ..دارم اینجا دیووووووووونه میشم.
هیچکی دیگه پاشو خونه ما نمیزاره ، همه از ما بریدن خانوم...
اون منو دوس نداره فقط بهم عادت داره ..منم وقتی خوب فک می کنم می بینم دیگه دوسش ندارم..کاش میشد به خودش بیاد و ببینه که چقد دارم زجر میکشم...
خیلی وقته که آرزوی مرگ می کنم.هیچی از زندگیم نمی فهمم..هیچی.
///////////////////////////////////////////////////////////////////
اینها حرفهای یه زنیه که چند وقت پیش سراسیمه اومد پیشم و شروع کرد به گریه کردن...می گفت میخواسته بره دادخواست طلاق بده اما باز پشیمون شده و اومده پیش من..
منم غرق شدم لا به لای غصه هاش ...
هیچ به امار اینجور خانواده ها فک کردیم؟
چقدر زنانی هستند که مثل این خانوم درگیرند با مسئله ای مشابه این؟
به قول عمه خانوم اندرزگوی ما که همیشه این حرفش تو خاطرم مونده : « مرد اونه که وقتی میزنی رو شونش ازش خاک بلند شه » و این یک واقعیته محضه!

چرا باید بعضی افراد با دیدن حقوق همسرانشون از کارکردن دست بکشن ؟
چرا باید همیشه به دنبال بهانه ای برای شانه خالی کردن از مسئولیت های زندگی باشند؟
تربیت ناصحیح خانواده و بروز منفی نگری در جامعه که می تواند از نشست های شبانه دوستان گرفته تا هجوم اندیشه های کانال های ماهواره ای و رادیویی و اینترنت و ...سبب شود فرد قناعت را در کار و کسب حلال نادیده انگارد و بعضا به جرایم نابخشودنی ایی دست بزند.
منفی نگری بدین معنا که فرد به حضور در جامعه بدبین شده و هیچ کاری را مفید نمی بیند..در این راستا خانه نشینی را گزیده و خویش را از بودن در محیط کار امتناع می دارد.
مواد مخدر هم که این روزها نخود و کشمش محافل است و در یک چشم به هم زدنی میسر می گردد باعث شده افرادی که می خواهند فرار کنند از مصائب زندگی به آن پناه برده و بعد از مدتی از مصرف کنندگان ثابت این " آرام دهنده ی مخرب " شوند.
حال این وسط اوضاع زنان و فرزندان این جرگه از خانواده ها چه می شود خود قصه ایست دردافزا ...
گفته بودم : گنجشكم
مهمان شانه هاي صبورت
اما
راستش را بخواهي
آنقدر زنم
كه به لبخندي بارور مي شوم....
ارسال شده توسط آرزو
شام رو آماده کرده بودم و منتظرش بودم اما ....
بازهم دیر اومد مثل تموم این شبهای آخر ، حتی شام هم یخ کرده بود.
جلوی تلوزیون نشسته بودم و سعی می کردم عصبانیت خودمو پنهان کنم ، واسه همین محکم دندونامو بهم فشار میدادم ...
اما اونقدر خسته بود که حتی به من نگاه هم نکرد ، رفت تو اتاق خواب و در رو بست...
- شام نمیخوای؟
صدای ضعیفی گفت :
- خوردم ..
آهسته گفتم :
- بهم میگفتی بد نبود...
نشنید ، اون صدای بلند منو نمیشنوه چه برسه به آروم...
بغض مثه یه تیغ تیز داشت گلوم رو بیرحمانه آزار می داد...کنترل ماهواره رو برداشتم و بی هوا کانال زدم شاید هوام عوض شه :
زندگی آی زندگی خسته ام خسته ام....

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و سرمو گذاشتم بین دوتا دستام و تا میتونستم گریه کردم ...
خیلی سرد بود . از لای انگشتام به خونه نگاه کردم ...همه پنجره ها که بسته بودن پس این سرما از کجا می یومد؟
تموم صحنه هایی که این آخریها گلبرگهای احساسمو زرد می کرد مثه پرده سینما از جلوی ذهنم رد می شد و من همه رو بهم ربط می دادم...
روی سایلنت بودن موبایلش و قفل بودن گوشیش دلیل قانع کننده ای بود برای اینکه به شک زنانه ام بیشتر اعتماد کنم..لعنتی ..
یعنی دیگه براش جذاب نبودم !
یعنی داره بهم خیانت می کنه !
یاد این چیزا می افتادم دوس داشتم برم تو اتاق خواب و خفش کنم ...بعد مثه همه زنایی که قهر می کنن با یه چمدون برگردم خونه ما ....نه نه نه نباید اینطوری بشه!
فقط به خاطرکوچولویی که چند وقته دیگه پا میزاره تو این خونه ، اگه اون نبود قضیه فرق می کرد...
باید در مقابل این کاراش یه عکس العمل منطقی نشون بدم..باید باهم حرف می زدیم..خیلی وقته که دنبال یه فرصتم برای حرف زدن اما....
رفتم پیشش..خوابیده بود...کنارش نشستم و تو تاریکی خیره شدم به مردی که یه روزی همه چیزش بودم ولی حالا...
با خودم گفتم فردا صبح حتما باید باهاش صحبت کنم ، اینطوری که نمیشه !
اونقدر به مسائل مختلف فکر کردم که خوابم برد صبحم که بیدار شدم رفته بود ...
و هوا هنوزم سرد...
۲- معمولا وقتی برا دو گروه جداگانه ی دخترها و پسرها تدریس می کنم هر ترم اتفاق مشترکی می افته برام عجیبه یک بار هم از دانشجوهام پرسیدم اما اون ها هم دلیل این اتفاق رو نمی دونستن؟ تو کلاس هام معمولا دخترا بیشتر فعال هستند، بیشتر مطالعه می کنن، اما عجیبه که پسرها معمولا نمره شون بهتره!! خیلی بهش فکر کردم فقط به یه نتیجه رسیدم: خیلی از ما خانم ها علاوه بر درس به خیلی چیزها فکر می کنیم، کتاب رو جلو دستمون می گیریم و هزار و یک جور اتفاق عاطفی تو ذهنمون موج می خوره...ما هنوز به خودمون ارزشی رو که بایسته است قائل نیستیم.
۳- رفته بودم آرایشگاه، خانم آرایشگر داشت باهام درد دل می کرد، تو چشماش اشک حلقه کرده بود، گفت وقتی اومد خواستگاریم، باهام شرط کرد که من زن خانه دار می خوام نباید کار کنی، الان ۱۰ سال گذشته از زندگیمون، حالا به این نتیجه رسیده که من هم باید کار کنم، اما خیلی دیره، ما هیچی نداریم تو زندگیمون، کاش می ذاشت از اول کار کنم...
هیچی بهش نگفتم. جای نصیحت نبود، سعی کردم فقط سنگ صبور باشم، فقط به این فکر می کردم خواهر من اون مقصر نیست، مقصر تویی که اختیار و تفکرت رو به همسرت واگذار کرده بودی.
۴-سر جلسه ی کنکور دکترا بودم، طبق عادتم که اگه جایی چند تا زن ببینم سر صحبت رو باز می کنم و پای درددل ها میشینم داشتم با خانم های دیگه که برا کنکور اومده بودن حرف می زدم که یکی شون گفت: می خواین چی کار دکترا رو؟ شوهر کنین! شما دکترا هم بگیرین باید آخرش کهنه ی بچه بشورین!! این حرف رو من از یه فوق لیسانس ادبیات شنیدم سر جلسه ی دکترا! متاسفم که هنوز برا خودمون هویت فردی مستقلی قائل نیستیم و هدف غایی رو خدمتگزاری به خانواده می دونیم.
متاسفم هنوز به این درک نرسیدیم که یک زن کامل می تونه در هر دو محیط اجتماعی و خانوادگی بهترین باشه. نه اینکه فعالیت های اجتماعیش رو به خاطر خانواده کنسل کنه. یا بر عکس.
متاسفم. من یه لبخند ساده زدم و به اون خانم گفتم با وجود همه ی این حرف ها من باید از دکترا قبول شم.
...

كتاب زن بودن بیان چگونگی دور شدن زنان جوامع صنعتی و مدرن معاصر از سرشت و فطرت طبیعی خود است. تونی گرنت نویسنده كتاب با تأكيد بر نقش ابزاري زن در جوامع سرمايهداري كلان، ضمن انتقاد از شعارهای جنبش فمنیستی و انقلاب جنسی پیامد و تأثیر آن را بر روح و روان زن و انحطاط خانواده نشان میدهد. نویسنده چهارگونه شخصيت در جهان معاصر را براي زن تصوير ميكند؛ زن مادونا، آمازون، مادر و معشوقه و سپس به بررسی دقیق هریك از این ابعاد میپردازد او معتقد است زن امروزی به صورت یك زن آمازون درآمده كه از طبیعت ملایم و لطیف خود دور افتاده است و اكنون نیازمند است تا زنانگی گم شدهاش به ویژه جنبههای مادر، مادونا و معشوقه شخصیتش را باز یابد وی در نهایت زنی را كامل میداند كه در طول دوره حیاتش همه جنبههای روانی خود را تجربه كند و در هم بیامیزد.
این كتاب مشتمل بر 9 فصل است كه گزارشی اجمالی از آن تقدیم خوانندگان محترم میشود.
جنبش فمنیستی در آغاز به زنان وعدههای هیجانانگیز و اغوا كننده داد به گونهای كه عدهای از زنان شوهر و فرزندانشان را ترك كردند و وعدهای در پی دستیابی به حرفه یا علایق شخصیِمتعلق به خود فكر ازدواج و تشكیل خانواده را از ذهن بیرون كردند این تأكید بر خودكفایی و فرد گرایی باید كیفیت زندگی زنان را ارتقا میداد و حق انتخابها و روابطشان با مردان را بهبود میبخشید اما اكنون بعد از گذشت چند دهه، زنان با این حقیقت مواجه شدهاند كه نمیتوان به وعدههایی كه فمنیسم و آزادی نوید داده بود اعتماد كرد.
نویسنده در اين فصل، وعدهها و اسطورههای تحقق نیافتهای كه عناصر افراطی انقلابات فمنیستی تبلیغ كردند را بررسی میكند:
دروغ بزرگ شماره یك: زنان نه تنها میتوانند بلكه باید از پس آنچه كه مردان انجام میدهند برآیند.
* اين شعار زن معاصر را وادار ساخته تا به گونهاي وظيفه مضاعفِ اَبرانسانى، كه غالباً او را فرسوده و ناتوان و تنها رها میكند، تن در دهد.
دروغ بزرگ شماره دو: مرد و زن اساساً همانندند.
* در صورتیكه مردان و زنان نه تنها از لحاظ بیوزیست شناختی بلكه از نظر روانشناختی نیز با یكدیگر فرق دارند.
دروغ بزرگ شماره سه: موفقیت بر جذابیت میافزاید. این عقیده عنوان میكند، جذابیت یك زن در نزد مردان به همراه موفقیتهایش افزایش مییابد.
* در عشق، زن به خاطر خصیصههای استثنایی زنانهاش مورد علاقه و ستایش مرد قرار میگیرد.
« طبق آمارهاي تحقيقاتى، زنان با تحصیلات بالا آمادگی كمتری برای ازدواج دارند و به ندرت همدم مناسبی هستند[1]»
دروغ بزرگ شماره چهار: افسانه «توان تحقق نیافته شخص»، طبق این نظر ما «زنان» همگی از استعداد و توان فوق العادهای برخورداریم كه تنها باید به تحقق درآید.
* حقیقت این است كه اكثر زنان مثل اكثر مردان اشخاص عادی هستند.
دروغ بزرگ شماره پنجم: همانندی جنسی زنان و مردان، - زن و مرد قادرند به طور یكسان از آمیزش جنسی لذت ببرند.
* زنان نمیتوانند همخوابگی صرف را به همان آسانی كه مردان میتوانند از عشق جدا كنند.
دروغ بزرگ شماره شش: میتوان ازدواج و بارداری را به تأخیر انداخت.
* سیستم تولید مثل زن، محدودیت زمانی دارد و در سنین بالا امكان بارداری و زایمان برای زنان وجود ندارد و اگر هم ممكن باشد همراه با سختی و خطر است.
دروغ بزرگ شماره هفت:مونث بودن مساوی ضعیف بودن است، رفتارهای مرسوم زنانه، ملایمت، ظرافت، مهربانى، ….اغلب رفتارهایی كاملاً مسخره تلقی میشود.
* رفتارهاي زنانه از يكسو سبب تقويت حس آسيبپذيرى، پذیرندگی و جذابیت زنان میگردد و از سوی دیگر میل به سطوح بالایی از سرسپردگی و حمایت را در مردان بر میانگیزد.
دروغ بزرگ شماره هشت: انجام دادن بهتر از بودن است. فمینیسم رفتارهای سنتی زنانه كه متضمن نوعی پذیرش منفعلانه و سكوت است را مسبب بیحاصلی و بیارزشی زن میداند.
* گوش سپردن، حاضر بودن و با قلب و ذهن باز، دیگری را پذیرفتن، پیوند عمیقی با غرایز زنانه در ارتباط با عشق دارد.
دروغ بزرگ شماره نه: اسطوره خودكفايى. شعار فمنیسم «زن همان قدر به مرد نیاز دارد كه ماهی به دوچرخه»
* نشان اندیشه آمازونی ست كه مردها را فقط به سبب باروری و تولید مثل به درد بخور میدانند.
دروغ بزرگ شماره ده: زنان از زنانه شدن مردان لذت میبرند.
* زنان، مردی با ویژگیهای زنانه را دوست ندارند همانطور كه مردان زنی با ویژگی مردانه را دوست ندارند. «زن واقعی» و «مرد واقعی» تحسین میشود.